تبليغاتX
نفســـانـــــیــــــات


. فارغ التحصيل مهندسي برق
. از دانشگاه صنعتي اصفهان

. كارشناس ارشد الهيات
. علاقمند به خدا، پيغمبر و اینجور مسائل
.


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




آرمانشهر
تله پــاتی
سه الف
لعل
جـایی بـرای بـودن
یونـــــس در اقـــیانــوس
میرزا قلی‌خان راپورتچی
هـــــــوا خـــــــوري
مسجد مجازی
عارفانه
محمد حسین ساعی
در جستجوی حقیقت
تشریک
چــای نــبــــات
تسنیم
دستان
انتظار
یادداشت‌های يك بزبزقندی نگران
آغاز در نهایت
محمد معماریان
خاکریزیسم
نطع نمک
آرمانخواهی
انانيت من
فيلمسازی كه عاشق سينما نيست
ثقـــلیــــــن
باد صبا
گیومه
روستاي فطرت آباد
حديث هجرت
اینجا نبودن
مسک
قرارگاه
شاهد بيآورم..؟
عصیان
افکار یک من
تأملات
كوچه صداقت
آتک آویژه




شهریور 1390
مرداد 1390
دی 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشيو








 

جناب آقای احمدرضا معتمدی

کارگردان محترم فیلم آلزایمر

 

سلام علیکم

فیلم آلزایمر را در همان روزهای اول اکران دیدم. از گفتگوی شما در برنامه نشانی شبکه چهار، دوشنبه مورخ 7/6/1390 نیز استفاده کردم. اما چند نکته:

با وجود این که با فضای مباحث ارائه شده در نقد دنیای جدید بیگانه نیستم اما هیچکدام از برداشتهائی که جنابعالی در ارائه مفاهیمی مانند تقابل شک و یقین و سیطره کمیت و... در فیلم مدنظرتان بود را نداشتم. (+) حتی صحنه ای هم که روحانی فیلم سعی دارد در یک گفتگوی آشکار ما را به این مفاهیم رهنمون کند برایم بسیار نچسب بود. اصولا هنر اگر هنر باشد نیاز به شعار و توضیحات و پاورقی های آشکار این گونه ندارد و خودش حرف خودش را خواهد زد.

البته وقتی به سینما می رفتم نگران بودم که مانند فیلم قاعده بازی هیچ چیز نفهمم ولی خدا را شکر حداقل یک داستان  قابل فهم دیدم. این که در فیلم، شهرنشینی و آپارتمان و خیابان هم اصلا وجود نداشت یا کمتر وجود داشت حالت خاص دلپذیری به فیلم بخشیده بود.

به نظر من که اگر نوادر فلسفه اسلامی همچون فارابی و ابن سینا و ملاصدرا هم امروز سر از تیره تراب بردارند و کارگردان شوند مشکل بتوانند فیلمی  بسازند که منتقل کننده مفاهیم مدنظر شما باشد.

سر و کار داشتن با اقوال بزرگان و تکرار عریان آنها یک چیز است و به جان آزمودن اقوال مذکور مسأله دیگری است. راه دوم البته دشوار است و ممکن است فقط به سکوت و حیرت در برابر حقیقت منجرشود.

امیدوارم که خداوند به شما زبان بیان بهتری عطاء کند که بتوانید حرفهایتان را در فیلمهایتان در یک لایه بیان کنید و ما مجبور نباشیم یک بار فیلم را ببینیم و یک بار با خواندن مصاحبه کارگردان بفهمیم چه فیلمی دیده ایم.


نوشته شده در تاریخ دهم شهریور 1390 |




 

خوشبختانه برنامه امسال ماه عسل (برنامه شبکه سوم پیش از افطار) را کمتر دیده ام و خب کمتر حرص خورده ام اما بی مناسبت ندیدم که این پست را بنویسم.

مطلب اینست که انگار وقتی قرار است از مضامین دینی صحبت کنیم، هیچ پشتوانه عقلی و معرفتی برای آنها نداریم و باید به مدد برانگیختن احساس مخاطب و صدای گرفته و حس غریب خواننده تیتراژ حقانیت موضوع و جایگاه آن را در ذهن مخاطب جابیاندازیم.

فقط باید دلمان به حال فلان مادرشهید و فلان جانباز که پایش مصنوعی است بسوزد و بعد تصمیم بگیریم که آدم های خوب و دینداری باشیم. ولی شما بگی یک بحثی، استدلالی، پشتوانه عقلی ای چیزی؛انگار که اصلا چنین پشتوانه هائی در این مقولات وجود ندارد.

البته من همه تقصیر را هم متوجه سازندگان جوان اینگونه برنامه ها نمی دانم. شاید این نسل محصول واکنش به آموزش های خشک کتاب های دینی آموزش و پرورش و برهان نظم و برهان علیت و جهان بینی و ایدئولوژی و ... فضای بشدت کلامی آموزش های مذهبی ما باشد.


نوشته شده در تاریخ پنجم شهریور 1390 |




 

راز پایداری در سیستم های اداری با توجه به نقل و انتقالات مستمر مدیران:

تا آخرین لحظه به آخرین مدیر وفادار بمانید.


نوشته شده در تاریخ بیست و هشتم مرداد 1390 |




 

من با همه کسانی که به انحاء مختلف به سنت های دینی حمله می کنند مخالفم. با آنهائی که دینداری عوام را نمی پسندند و دنبال دینداری روشنفکری هستند مشکل دارم. من با آنهائی که تشکیک در صحت انتساب امامزاده ها و سند احادیث مهمترین دغدغه زندگی شان است مشکل دارم. من دوست دارم یک عوام باشم. دوست دارم وقتی به زیارت می روم عتبه را ببوسم. دوست دارم سجده کنم. دوست دارم خودم را به ضریح بمالم. دوست دارم عوام باشم. من نمی خواهم بیرون از همه سنت ها و تعلقات بنشینم و همه چیز را تحلیل کنم. دوست دارم بنده باشم. دوست دارم به جائی ربط داشته باشم. من از انسان روشنفکری که تنهائی روی کره زمین ایستاده و با عقلش همه چیز را بالا و پائین می کند و بر همه چیز استیلای معرفتی می طلبد می ترسم. تنهائی و طلب استغنای این آدم من را به وحشت می اندازد.

من دوست دارم عین ربط باشم. بنده باشم. فقیر باشم. نیازمند باشم. هرکس هرچه می خواهد در صحت سند انتساب فلان امامزاده و حجیت فلان سنت دینی مقاله بنویسد و سخنرانی کند و کامنت بگذارد!

به نظر من ما در عصری که بشر کوس انالحق می زند اصلا به تعداد بیشتری امامزاده و سنت مذهبی نیازمندیم. چیزهائی که ما را به فقر و نیازمان متذکر می شوند. به نظر من دینداری یعنی همین تعلق؛

 

پی نوشت: فقرات فوق بی ربط با توفیق دیروز در زیارت حرم حضرت عبدالعظیم حسنی نیست. جای شما خالی؛


نوشته شده در تاریخ هفدهم مرداد 1390 |




 

 چرا وبلاگم بروز نمی شود؟

در پاسخ به این سؤال می توانم به موارد زیر اشاره کنم:

1ـ چون مدت زیادی است که ازدواج کرده ام و بیشتر با خانمم صحبت می کنم!

2ـ چون هنوز جاسبی رئیس دانشگاه آزاد است و این یعنی شکست خیلی از فریادهائی که زدیم. چرا دیگر بیخود داد بزنیم؟

 3ـ چون نمی خواهم پرونده ام در وزارتخانه زیاد سنگین شود. ( به نظرم دوستان وزارت اطلاعات اگر یک مقدار در فضای اینترنت فعال باشند پرونده همه در این فضای مجازی قابل پیگیری و تکمیل کردن است.)

4ـ چون سعی می کنم کارمند خوبی برای سازمانم باشم و وقتی روحم را به سازمان فروخته ام دیگه نباید توقع آنِ وبلاگی داشت.

5ـ چون اصولا فکر می کنم بعد از حوادث چندماه بعد از انتخابات 1388، اتفاق جدیدی در جهان هستی نمی افتد که ارزش بحث کردن داشته باشد.

6ـ بدلیل تکنولوژی های جدیدی همچون گوگل ریدر، گوگل پلاس و اینا که باعث میشه آدما حتی به وبلاگ همدیگر سر نزنند! (حتی احمد ذوعلم و حامد فتاحی هم از اینجور چیزها استفاده می کنند، عجب دوره زمانه ای شده.)

 چون هنوز پایان نامه ام را دفاع نکرده ام.

 

پی نوشت 1: آنِ وبلاگی مانند آنِ شاعرانه است که در آن، پست های وبلاگی از ساحت نفسانیات به ساحت کی بورد نزول می کند.

پی نوشت 2:احتمالا نکته شماره 4 باعث کامنت مدیرکلمان خواهد شد که تواصی به کارمندی انقلابی خواهند داشت.

پی نوشت 3: اول که شروع کردم تصمیم داشتم راجع به هیجان موتورسواری در خیابان های تهران بنویسم که دیگه اینی شد که می بینید. خواستم بگم زنده ایم. شکر؛


نوشته شده در تاریخ یازدهم مرداد 1390 |




Powered By NardebaN Graphic Home - This Template Designed By .:SFO:.